برای آخرین
خوشادشتی که ازجولان چشمت سراپا ترشد از باران چشمت
خوشابادی که درباغ توپیچد که تاجان گیرد ازتوفان چشمت
خوشا صبحی که بالبخند ساحل رسد آرامش از سٍکان چشمت
خوشاآن کس که بابیماری وتب شفامی خواهدازدرمان چشمت
ومن هم آرزومند نگاهت غزل می خوانم ازدیوان چشمت
دلم می گیرد ازمژگان برهم بگو با شهپرین دربان چشمت
بگو راه نگاهت رانگیرد بهارین گونه بر دامان چشمت
بیا کز لاله و فریاد و شبنم
پناهی دارم از احسان چشمت
مهر ماه ۱۳۷۴ه خ